مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
229
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
آيا تو همان نيستى كه زياد ، زادهء بستر عُبَيد ثقيف ، را برادر خويش خواندى « 1 » و پنداشتى كه او از پدر توست . در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : « فرزند از آن فراش است و زناكار بايد سنگسار شود » . پس تو سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را به عمد وانهادى و بى آن كه از سوى خداوند هدايت شوى از هواى نفس خويش پيروى كردى . آنگاه زياد را بر مردم عراق مسلط كردى تا دست و پاى مسلمانان را قطعكند ، چشمانشان را ميل بكشد و آنان را بر شاخ نخل بياويزد ، گويى كه نه تو از اين امتى و نه آنان از تواند ! آيا تو همدم حضرميان « 2 » نيستى كه پس از آن كه پسر سميه نوشت كه آنان بردين على هستند به او نوشتى كه هر كس را كه بر دين على باشد به قتل برسان و او به فرمان تو همهشان را كشت و مثله كرد . به خدا سوگند دين على همانى بود كه [ پسر سميه ] به
--> ( 1 ) - داستان برادر خواندگى معاويه و زياد بن عبيد با اين عنوان كه او از نسل ابىسفيان است هيچ دليل شرعى نداردو يكى از نمونههاى فراوان سبك شمرده شدن احكام شرعى به وسيله معاويه است . امام عليه السلام علاوه بر آن كه از اين بُعد با معاويه احتجاج كرد ، يك بعد مهم ديگر از اين كار زشت را نيز مورد انتقاد قرار داد ؛ و آن بعد روحىاى بود كه هدف اين برادرخواندگى را تشكيل مىداد . دليل اين كه امام تعبير « سپس او را مسلط كردى » را به كار برد اين بود كه پيش از اين برادر خواندگى ، زياد نسبت به موالى تعصب مىورزيد . چرا كه خود را از موالى ثقيف مىدانست ؛ و نسبت به آنان دلسوزى مىكرد و نيرنگها و كينههاى قومى عربى را از آنان دفع مىكرد ، چنان كه عمر را از اجراى نقشه قتل موالى كه براى ابوموسى اشعرى نوشت ، بازداشت . معاويه پس از اين برادرخواندگى او را در نامهاى چنين نكوهش كرد : « ابوموسى در اين باره با تو مشورت كرد و تو او را نهى كرده دستور دادى كه باز گردانده بشود و او نيز بازش گرداند ؛ و تو نامه را نزد عمر بردى ، و آنچه را كه كردى به خاطر تعصب نسبت به موالى بود ؛ و تو در آن روز مىپنداشتى كه بندهاى از ثقيفى و آن قدر به گوش عمر خواندى تا او را از نظرش پشيمان كردى . . . » ( سليم بن قيس : 174 - 179 ) . پس از آن كه معاويه او را برادر خود خواند ، از وابستگى به موالى آزاد شد و از نظر روحى از آنها جدا گرديد . پس از آن با وحشىگرى بىنظيرى دست ستم بر آنان - و همه شيعيان - گشود چنان كه امام عليه السلام نيز يادآور شدند . ( 2 ) - حضرميان عبدالله بن يحيى حضرمى و جماعتش هستند كه همان گونه كه امام عليه السلام نيز توصيف فرموده است ، زيادآنان را به فرمان معاويه كشت و مثله كرد . « از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است كه در روز جمل به عبدالله بن يحيى حضرمى فرمود : مژده باد تو را اى يحيى . تو و پدرت به حق از « شرطه خميس » هستيد . همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از نام تو و پدرت در شرطه خميس به من خبر داد و خداوند به زبان پيامبرش شما را شرطه خميس نام نهاد » ( اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 24 ، شماره 10 ) . شرطه خميس : خميس به معناى سپاه است كه در آن دوره از پنج بخش تشكيل مىشد . جلودار ، قلب ، ميمنه ، ميسره و مؤخّره . شرطه خميس نخستين فوج سپاه است كه در جنگ حضور مىيابد و آماده مرگ مىشود . شمار شرطه خميس در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام شش يا پنج هزار مرد بود . مردى از اصبغ بن نباته پرسيد : اى اصبغ چگونه شرطهء خميس نام گرفتيد ؟ گفت : ما برايش ( على عليه السلام ) خويش را آماده كشتن كرديم و او براى ما پيروزى را تضمين كرد . ( اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 25 و 321 شماره 165 ) .